دست تو که نباشد - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:22
دست تو که نباشد هیچکس سرم را نوازش نمی کند آقای آرایشگر...! امیرمسعود عباسی
نفس هایم آسمان آبی را می پوشاند - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:22
در من تخت جمشیدی سوختهو از لب هایم دود بلند می شود نفس هایم آسمان آبی را می پوشاند خلوتِ شهر را می پوشاند جای خالی ات را می پوشاند و با آخرین سرفه من با چشمهایی بسته به تو فکر می کنم به دوست داشتنت آنقدر که خاک های سرد بیدارم نمی کند و یک روز تو می آیی با چشمانی خیس اینبار من سکوت می کنم تا نامم از ...
ما از نسل مرده هایی هستیم که روی زمین راه میروند - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:22
(دهه هشتاد) رگهایش چشمه می شدند و زیر پایش پر از گلهای سرخ چشمهایش عمق اقیانوس ها را دیده بود و تنها گونه هایش سر از آب بیرون آورده بودند حتی با دیدنش آینه باران می گرفت تا با آبشار موهایش به شانه هایش بریزد به خیابان بریزد به این شعر بریزد ما ا
مشتم را باز کردم ناگهان شهر پر از تنهایی شد - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:22
زندگی کنهمانگونه که رفتنقاصدک را غمگین نمی کندو برگکه قبل مرگش میرقصدامیرمسعود عباسی ========================== . مشتم را باز کردم ناگهان شهر پر از تنهایی شد با سایه هایی شبیه تو زمستان گذشت هنوز دستانم هوا را سرد می کند خاطراتت در دلم آب می شود نف
موهایم مشکی ست... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:22
موهایم مشکی ست اَبرو ها حتی مژه هایم ... مگر چگونه خواهی رفت که خدا لباس مشکی تنم کرده ؟ امیرمسعودعباسی (سردیار)
این روز ها نبودنت فقط درد می شود - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:22
وقتی کـه بی تـوچشمـانم را می بنـدم و دراز می کشـم این خانه با قبر چه فـرقی می کند؟ این چای سرد این پنجره های بسته این تلفن که دستی بر دهانش گذاشته من را خواهد کشت و هیچکس نخواهد فهمیـد سکـوتِ تو جز قلـب من چه چیزی را شکسته است از خودم می پرسـم پل ه
دوستت دارم و برای گفتنش با جمعیتی از خودم جنگیده ام - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:22
بادموهایت را دور می کند این تنها رفتنی ست که دوستش دارم زیبایی ات که اینبار از زیر شال بیرون ریخت نفس کشیدن را فراموش کردم و حالا نفس های تو هوا را در سینه ام جا به جا می کند صدایت که زیبایی را پشت لبهایت پنهان کرده قلبم را کوک می کند برای قرن هایی
فردا چگونه جانم را خواهی گرفت؟ - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:22
دیروز چشمانتامروز لبهایت فردا چگونه؟ جانم را خواهی گرفت هر روز هم که مرا صید کنی از چشمانم به دریا می ریزم به شکل یک ماهیِ آزاد به شکل یک ستاره ی دریایی به شکل چند صدف خالی که به بهانه ی دیدن لبخندت و مروارید هایی که در دهان توست خود را به تور اند
دهه هشتاد - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:22
رگهایش چشمه می شوندزیر پایشپر از گلهای سرخمنخون گریه می کنمشبیه مشت هایی که از دیوار برگشته اند غم های اوخاکستر سیگارهایی ستکه در موهایش پیدا می شوندتنها غم منچشمهایی قهوه ای ستکه در هیچ کافه ای سِرو نمی شوندآن شخص که باز نمی گرددبوسه اشخنده از لب ها
رفتی و همه چیز به دنبالت راه افتاد - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:22
گفتی خداحافظ...لبخند زدمتا خُرده هایم را از کف خیابانجمع کرده باشم رفتیُهمه چیز به دنبالت راه افتادخونکه می توانست در رگ هایم بماندنقشه ی فرارش رابا تیغ کشیدنیستیُحالا من تنها عقربه ها را جلو میبرمتا به زمانی برسم که تو باشینیستیُکشیدن انتظارتدلیل آل
وقتی که موهایت به زمین برسند - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 18:56
وقتی که موهایت به زمین برسند در خاک ریشه می کنند در برگ های پاییزی حتی در رگ های من ادامه پیدا می کنند آنقدر که وقتی به قلبم نگاه کنی تار های زیادی میبینی که عمق وجودم را بافته اند و تا آخر عمر هر روز بیدارم می کنند و هر شب ماه را نشان می دهند تا
سرابی بیش نبودم ... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:04
سرابی بیش نبودم ... با ذوق و شوق دویدی سمتم... افسوس سرابی بیش نبودم...! سردیار برچسبها: شعر سپید, سراب نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:18 توسط سردیار|
من همان آدمم ... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:04
خداوندا من همان آدمم... میخواهم سیبت را پس دهم! تو ببخشی و بهشتت را باز پس دهی... سردیار برچسبها: شعر سپید, آدمنوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:24 توسط سردیار|
زرد ماندم ... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:04
زرد ماندم ... ایستادی قرمز شد...! رفتی سبز...! من،زرد ماندم...! سردیار برچسبها: شعر سپید نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:31 توسط سردیار|
حسادت می کنم... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:04
حسادت می کنم... حسادت می کنم به آن "دستگیره ی در" که هنگام رفتن دستت را گرفته بود... سردیار برچسبها: شعر سپید, حسادت نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ساعت 14:32 توسط سردیار|
تو برمی گردی ... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:04
چیزی در اتاق جا مانده است تو برمی گردی و دوباره داستان را اینگونه تغییر می دهی... دود را از فضای اتاق جمع می کنی بر می گردانی به پاکت سیگار و فندک را در جیبم می گذاری... با آستینت گونه هایم را پاک می کنی و اشک های ریخته را و انگشتانت لبخندی بر لبانم می کشند... و پنجره را باز می کنی تا باد زمان را جا